هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد
کارون ز چشمه خشکید
البرز لب فرو یست
حتی دماوندهم
آتشفشان ندارد
دیو سیاه در بند
آسان رهید وبگریخت
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد
روز وداع خورشید
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان
نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا
نامی دگر نهادند
گویا که آرش ما
تیر وکمان ندارد
دریای مازنی ها
بر کام دیگران شد
نادر زخاک بر خیز
میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتن
دارا جهان ندارد
آییم به داد خواهی
فریادمان بلند است
اماچه سود اینجا
نوشیروان ندارد
کو آن حکیم طوسی
شاهنامه ای سرآید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش
ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز
نام و نشان ندارد...
با خنجری نشسته در اعماق دل،هنوز
روزی به شب رسانم، باری، شبی به روز
باخنجری نشسته به دل ،راه می روم
بر پاره کاغذی به کناری نوشته است:
"این نیز بگذرد"
( فریدون مشیری)
پ ن:15مهر روز ببخشش و دوستی از جشن مهرگان
در ایران باستان است.
بهترین دوستان را پاس داریم.
درود بر تو ای دوست .
از صبح در به در دنبال یه عابر بانک میگشتم؛هر جا میرفتم یا دستگاه
خراب بود یا موجودی نداشت یا یه صف طولانی بود.
رفتم آموزشگاه. ساعت ۲ که داشتم بر میگشتم تو یه خیابون فرعی
دیدم یه عابر بانکه . خلوت بود ماشینا پارک کردم و رفتم کنار عابر بانک
از کیفم کارتا در آوردم و گذاشتم داخل دستگاه.
زبان فارسی را انتخاب کردم،پیغام اومد که رمزا وارد کنم **** وارد
کردم ،دکمه ثبتا زدم؛ بعدم دکمه دریافت،وجه هنوز دستم رو دکمه بود
که تیزی چاقورا کنار صورتم حس کردم خواستم برگردم که گفت: سر
جات وایسا برگردی میکشمت!از ترس داشتم سکته میکردم
دستام یخ کرده بود،زبونم خشک شده بود،لال شده بودم،قلبم داشت
از سینم میزد بیرون.گفت: هر چی برداشتی بده به من.آروم پولا را
برداشتم و دادم بهش گفت: تکون نمیخوری تا من برم.
با سر گفتم باشه. شروع کرد به دویدن.
من همونجوری مثه یه مجسمه یخی وایساده بودم ؛وقتی مطمئن
شدم رفت سرما برگردوندم ،نمیدونستم چکار کنم فقط گفتم خدایا
شکرت و اشکام سرازیر شدن.یه 5 دقیقه ی همونجوری رو زمین ولو
شده بودم.نمیتونستم برم سمت ماشین تماس گرفتم به وفا و گفتم
من تو فرعی فلکه ساعتم؛حالم خوب نیست نمیتونم رانندگی کنم خودتا
برسون.وفا را که دیدم زدم زیر گریه.
ترسیده بود گفت تصادف کردی؟با سر گفتم نه.گفت چی شده؟
.جریانابراش گفتم .بغلم کرد و گفت خدا را شکر سالمی.
خدا را شکر.
همش تو فکرم.اگه ........................!
نمیدونم باید چیکار کنم؟
نفرینش کنم؟
واگذارش کنم به خدا؟
شما بگین؟
فوتبال سیاسی یا سیاست فوتبالی؟
تبانی؟؟؟ نه تباهی...
الو!
ـ بفرمایین.
ـ سلام بابا.
ـ به به سلام دوردونه خانم خوبی بابا؟
ـ خوبم ممنون.
ـ بابا!
ـ جونم.
ـ تولدت مبارک.
ـ ممنون عزیزم.
ـ بابا حاجی!
ـ بله.
ـ بازم دوم شدم نه؟
ـ عیبی نداره همین که به یادم بودی برام یه دنیا ارزش داره.
ـ بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!!!!
لوس نشو دیگه!
ـ بابای!
ـ جونم.
ـ دوست دارم.
ـ منم دوست دارم.
ـ روز تولدت یه دعا برام بکن!
ـ چی بگم دختر؟
ـ یه دعای از جنس باباها!
ـ عاقبت بخیر بشی الهی.
ـ فدات بشم که اینهمه خوبی؛کاری نداری؟
ــ نه قربونت برم به حسین سلام برسون.
ـ بزرگیتا می رسونم.
ـ خداحافظ.
ـ خدانگهدار.
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
وچه اندازه شیرین است امروز،
روز میلاد،
روز تو،
روزی که تو آغاز شدی.
تولدت مبارک.![]()
![]()
![]()
چشم گذاشته ام
تا
بگویی:
"بیا!"
-بازی
تمام شود-
پ ن:دیروز تولدم بود.حسین جان حسابی سنگ تمام گذاشت جای همگی سبز.کیک تولدم امسال شکل پیتزا بود.حیف تا اومدم ازش عکس بگیرم ملت اجازه ندادند و دمار از روزگارش در آوردن.
تفنگت را زمین بگذار...
از اینجا دریافت کنید
و شکوهمند با شعری تاثیربرانگیز از زنده یاد فریدون مشیری را به مردم ایران تقدیم کرده است .این تصنیف به صورت بسیار گسترده ای از یکی دو روز پیش در بسیاری از سایتها و وبلاگها منتشر شده است و تعداد بیشماری، آنرا دانلود کرده و منتشر ساخته اند. این تصنیف بر روی شعری که با سبک "شعرنو" سروده شده است گذارده و در آواز دشتی اجرا شده است . استاد شجریان، در برخی آثار و آلبومهای خود نیز از اشعار نو برای خواندن آواز اصیل استفاده کرده است .تصنیف زبان آتش در پی بی حرمتی های اخیر متحجران، به ستاره موسیقی ایران ، با استقبال شایان توجهی از سوی علاقمندان و شیفتگان روبرو شده است . "استاد عزیز، مردمت تو را دوست میدارند نه فقط بخاطر صدای ملکوتیت، که بخاطر عشق به مردمانت. تو از مایی، ریشه ات در این خاک است . دوستت داریم ای عشق ای شکوه صدا. نام تو گره خورده با نام مردم سرزمینت ایران. تو از یاد این سرزمین نخواهی رفت.
متن تصنیف:
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل ، دلی لبریزِ از مهر تو
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شایدفروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروارتفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تواین دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر رابه خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست ولی حق را برادر جان!
به زور این زبان نافهم آتش بارنباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار، تفنگت را زمین بگذار...
تفنگت را زمین بگذار...
پ ن:استاد دیشب با صدای آمریکا مصاحبه کرد و دلیل خوندن تصنیف را بیان کردند
ایشان گفتند : چه کسی است از آنچه که گذشته بی خبر باشد. رفتار اینگونه جواب مردم شریف ایران نبود، صحنه هایی که دیدم بقدری مرا منقلب کرد که به یکباره شعر فریدون مشیری به یادم امد و گفتم باید حرفی بزنم و ساکت نمانم. باید نشست و حرف زد نه با تفنگ جواب مردم را داد.
وی گفت : این انتخابات نباید چنین نتیجه ای می داشت، دل هر دردمندی را به درد می آورد وقتی میبینیم جواب مردمی که گفتند رای من چه شد این بود. من نمی توانم کلمه ای را برای توضیح بیابم. اینها دیگر نمی توانند مملکت را اداره کنند، فقط می توانند کنترل کنند.
آسمان
غرق میشد
در دریا.
قایقی کاغذی آهسته
به یاری اش می رفت.
من
مشت-مشت
خاک
بر آب
می پاشیدم.
قسم به رد شدن از عرض یک نگاه قشنگ
قسم به تک تک سلولهای یک شبرنگ
قسم به لای لای باد در شبان تنهایی
قسم به پیام بی کلام یک آهنگ
قسم به فاصله گنگ بین او و خودش
قسم به واژه های ساده بی صدا و آبی رنگ
من از تمام زمین یک وجب نمیخواهم
بجزترانه ای از مرگ خوب یک نیرنگ
مردادماه برای من همیشه خاطر انگیزه.
چند سال پیش نمایشمون تو جشنواره سراسری تاترفجر نمایش برتر
شناخته شد.گفتند برای تشویق گروهای شهرستانی ومعرفی به
گروهای دیگه تو تابستون 2 ماه اجرای عمومی تو سالن سنگلج بذاریم.
حرفه ای نبودیم و فکرشم نمیکردن بین این همه غول تاتری دیده
بشیم.چه شبی بود اون شب تا ساعت 2 تو خیابونای تهرون با یه مینی
بوس درب و داغون میگشتیم.رفتیم پارک ساعی اونقد دیونه بازی در
اوردیم که نگو و نپرس.نگاهای مردم دیدنی بود.
زنگ زدم به مامانم اینقدر خوشحال بودم و داداو هوار میکردم مامانی که
نمی فهمید چی میگم فقط گفت خدا یه عقلت بده!
تابستون اومد ما راهی تهرون شدیم.
یه خونه 2 طبقه تو میدون فردوسی طبقه بالا خانماو طبقه پایین آقایون.
پخت و پزبا خانما و خرید و نظافت با آقایون!
برنامه غذایمون خیلی جالب بود از چلو خورش بود تا آبدوغ خیار....
من و فیروزه مسول صبحانه بودیم. زودتر از همه بیدار میشدیم نون تازه
کره و مربا یا پنیرو چای شیرین آماده می کردیم.آقایون چون همیشه دیر
بیدار میشدن صبحونه را براشون میفرسادیم اما شام ونهاررا باهم
میخوردیم.
ظرف شستن آقایون یک ساعت طول میکشید.تمام کف آشپزخونه را آب
بر می داشت. وای که چقدم سرمون منت میذاشتن.مخصوصا نادر و مجتبی.
بعد شام چای وتخمه و موسیقی .اسماعیل تار میزد بابک دف و شوهر
ندا نی انگاری همه تو خلصه عمیق فرو میرفتیم.
خاطرات اون موقع مثه فیلم داره جلوم رژه میره.
یه خاطر عشقولی :با بچها رفتیم سینما تو سینما سر خرید کردن
کیفم پولم گم شد کادوی تولدم که مامان برام خریده بود همش تو فکر
کیفم بود.فرداش قبل از اجرا حسین یه جعبه با بسته بندی شیک بهم
داد گفتم این چیه؟گفت کادو تولدتون.گفتم: تولدم ؟گفت میدونم 30
شهریور!گفتم الان مردادها.گفت: یه ماه زودتر ایرادی داره.خندم
گرفت.گفت: ناقابل امیدوارم خوشتون بیاد!بازش کردم یه کیف چرمی
بسیار زیبا با یه بیت شعر با دست خط خودش آخه حسین
خطاطه.چیزی نداشتم بگم. گفت: سلیقم به خوبی سلیقه مامانتون
نیست.گفتم از اون قشنگتره.هنوزم اون کیف قشنگترین هدیه ای که از
حسین گرفتم.(وبداین سان عشق آغازشد)
وقتی با بچه ها دور همیم همش از اون دو ماه حرف میزنیم زن
آقااسماعل همش میپرسن مگه تو اون دو ماه چه اتفاقی افتاده که
شما همش ازش حرف میزنین؟
سکوت میکنیم شاید میخوایم خاطراتش برامون همیشه محفوظ
باشه.
سر کوچمون یه بستی فروشی بود بعد اجرا دعوت یکی از بچه ها بودیم
بعضی موقه ها هم جر زنی میکردن بخصوص علیرضا.
دلم حسابی هوای اون روزا را کرده.
بعد ازدواجمون اولین جای که رفتیم تهران بود.میدون فردوسی تو همون
کوچه تو همون بستنی فروشی اشکای منم دیدنی بود.
بچه های گروهمون:
سید رحیم بش میگیم بابا سرپرست و کارگردان گروه
سحر و عرفان بچه هاشن.
حسین(همسری)ساکت ومحجوب مهندس شد آخرش!
اسماعیل موسقیدان به تمام معنا یه دختر داره اسمشا گذاشته ترانه.
داش رضا نویسنده قدر و نجار چیره دست اسم پسرشا من وحسین
انتخاب کردیم( اهورا ).
علیرضا شوخ و ریزه میزه مهندسه اما خیاطی میکنه یه دختر داره.
هوشنگ خجالتی خیلی وقته ازش بیخبرم!
نادر مومن و تلخ هیچوقت تو عکسامون نبود الان مدرس توآموزشگاه قلم
چی یه پسرم داره.
مجتبی با ابهت و مرموز هنوز مجرده و دنبال سیندرلالش میگرده.
زهرا مامانمون زن سید.
صبا(خودم)شلوغ و پر تحرک وبه قول بابا رحیم هنوز تو بچیگیم غرقم.بهم
میگه تو کی بزرگ میشی بهش میگم یه روزتنگ غروب.
فاطی شوخ با اون لهجه مخصوص داره دکترا میخونه.
لیلا لاغر و زیبا دبیر ریاضی شد یه پسر داره کپی برابر اصله.
کبری آشپزباشی نمیدونم کجاست .
فیروزه تپل و تو دار تازه رفته تو جرگه متاهلین.
معصومه تکیه کلامش من بود مشاور شد.
اعظم دست پا جلفتی ترین دختر عمرم یه پسر داره به قول خودش به
باباش رفته!
ثریا مامان اهورا وزن داش رضا.
ندا مقصودی بازیگر مهمان بود .تو سریال شمس العماره بازی میکنه.
نسیم دختر ساکت وکمی مریض الان دکترای تاتر داره.
دیشب شب اس ام اس بازی ماها بود.سوتیای هما رو میکردیم.
چه خوبه که ما آدمای خاطر بازی هستیم وگر نه تو این زندگی ماشینی
و بی رحم از بین میرفتیم.
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم میمیرد
دل به رویای خوش خاطرها میبندم
بازهم خاطرها دست مرا میگیرد
سه روز کتاب عربیا باز کردم که مثلا بخونم اما دریغ از یه کلمه.تا میخوام
بخونم خوابم میگیره انگاری قرص دیازپام ده میل خورده باشم.![]()
امروز به خودم قول دادم حداقل یه نیم ساعت وقت بذارم ببینم توش
چی نوشته!
هر چی زور زدم نفهمیدم چی میگه! فقط بسم الله اولش
یادم مونده!![]()
آخه به من چه ما نفی جنس چیکار میکنه.
لام شبیه به لیس چه بلای
سراسم میاره!
به من چه فعل ماضی مجهوله یا مضارع معلوم؟![]()
بابا من تو دستور زبان خودم مثه خر( بلا نسبت شما) موندم!
دلم میخواد رو کتاب مباد العربی بالا بیارم![]()
اینقدر دیشب بد و بیراه نثار نویسندش کردم که حسین گفت بی چاره
اگه میدونست یکی مثه تو دار دانششا زیر سوال میبره عمرا
یه همچین کتابی می نوشت!
حالا من موندم
بایه کتاب چند صد صفحه ای
یه خواب عمیق
و یه ویار که بهش مبتلا شدم
پ ن:دعا کنید سر جلسه امتحان رو سوالهای عربی خوابم نبره![]()

